خرید بک لینک
یک بار آقای «ر» توی همان جلسههایی که آخرش همه را رام و همراه و موافق فکرش میکرد، گفت که چیزهای زشت هرچقدر هم زیبا کشیده شده باشند باز هم زشت اند. این را گفت تا بگوید هدایت هرچقدر هم خوب و ادیب و دقیق باشد باز هم تصویرگر زشتی است. آن روز با میم آمدیم از کتابخانه بیرون و سر کوچه شقایق، کنار دکه به هم گفتیم قانع شدیم ولی سوادش را نداریم تا خلافش را بگوییم. بزرگ شدیم و بعدتر دیگر هدایت رفت قاطی نویسندههایی که گردوخاکشان بیشتر از اثر واقعیشان است. دیگر مسئلهٔ چهگفتنش مهم نبود، مسئلهٔ چطورگفتن مهم بود که دانسته بودم آنقدرها هم که خیال میکردم یکهتاز نیست. صادقی و ساعدی و دیگرانی هم هستند.گذشت و آن حرف آقای «ر» برای همیشه رفت گوشههای ذهنم، تا این چند روز که بعد مدام کشیدن چیزهای مختلف یادش افتادم. یازدهسال طول کشید تا فهمیدم آقای «ر» یک بار در عمرش مداد دستش نگرفته تا چیزی که به نظرش زشت است را بکشد و بعد عاشقش شود، آنقدر که دلش بخواهد مدام دفترش را از همانجا باز کند تا یادش بیاید نقاشی دوستداشتنیاش را. هرقدر هم آدم تازهکار و نابلد باشد، باز چیزی که خلق میکند به شگفتش میآورد و دوستش دارد. شاید هر قدر هنرمندتر باشد بهتر بتواند این به ظاهر زشتیها را به چشم آدمهای بیشتر زیبا و دوستداشتنی کند.گاهی تنها راه فهمیدن کموکیفیت چیزی، تنها راه فهمیدن راه و چاهی، فقط و فقط تجربهکردن است. نه بیشتر.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1402 ساعت: 15:10

سریال تمام میشود و ترانهاش جذبم میکند. یادم میآید همیشه دوستداشتهام ترانهسرا بشوم. بعد توی دلم بهخودم میخندم که چیزهای زیادی دوست داشتم و نشدم. بعد یاد «ث» میفتم. یاد آهنگ « با غمانگیزترین حالت تهران چه کنم». همان باری که توی فیسبوک پیام داد و گفتم چقدر قشنگ شعر میگوید، همان باری که با همان لطافت معمول ادبیاتیجماعت -پیش از آلودهشدن به دانشکدهادبیات- در جواب تعریفم گفت: « این شما بودی که باعث شدی این شعر رو بگم»،همان بار، مشغول شنیدن این آهنگ بودم. یک بار، دهبار، صدبار! مدام به صفحهٔ مانیتور خیره میشدم در حالیکه این آهنگ توی سرم میچرخید و من، منِ نابلد، منِ نابلدی که نمیخواهد وا بدهد، بعد از بارها نوشتن و پاککردن، تصمیمگرفتم یک «ممنونم» خالی بنویسم و بعد دونقطهپرانتز بگذارم که نشان دهم از عاطفه خالی نیستم. «ث» اما خوب جوابم را داد. رفت با یکی زیباتر. مهم نبود. مهم این بود که یک قطعه شعر در این عالم بود که تولدش را مدیون من بود. مهم این بود که کسی برای پیداکردن کلمات، به من فکر کرده بود. مهمتر این بود که حتی اگر برای دلخوشکنک من هم این حرف را زده بود، ارزشمند بود، چون لااقل برای لحظهای به خودش فهمانده بود که «من» علت بودهام. «ث» شاعر خوبی بود، چیزی بهتر از عنوان «بهترین شاعر ورودی ما». بعد از آن شعر، شعرهای خوب دیگری هم میگفت. فرقی هم نداشت با که بود یا من در فکر که بودم، هر بار که میشنیدم شعر جدید گفته یا در حلقهای خوانده، یاد آن جمله میافتادم و خودم را توی ابرها میدیدم. با خودم میدیدم روزی را که یک غزلسرای معروف میشود- که انصافا مایهاش را داشت- و من را باز غرق غرور همان یک جمله میکند، که این شاعر قهار، روزی کلمههایش را از خودم میخرید

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1402 ساعت: 15:10

حالا قرعهٔ برنامهنویسی است. چقدر باید بین چیزهای مختلف بگردم تا جرأت تا ته رفتن یکی را بهدست بیاورم؟ طبق معمول غرق میشوم در چهشدن و بهکجارسیدن. رویاها را دانهدانه میبافم و تمام احتمالات ناممکن را روی کاغذ شدنیترین کار دنیا میکنم، میشمارم چقدر دربیاریم، چقدر پسانداز کنیم، چقدر صبر کنیم تا دوباره برگردیم و بمانیم؟ که درست برگردیم و بمانیم! بعد با خودم فکر میکنم من واقعا از دنیا همین را میخواستم؟ توی این افکار بینقطه، یاد اینجا میفتم و سریع این صفحهٔ خاکخورده را باز میکنم تا یادم بیاید چیزی هنوز مثل نوشتن برق را توی چشمهایم زنده نمیکند. من قطعا با اینجا نوشتن نویسنده نخواهم شد اما رهاکردن اینجا یعنی پشتپازدن به خودم. یعنی فراموشکردن لحظههایی که تو فکر آینده غرق میشدم و لحظه و اکنون را فراموش میکردم.اینجا را تا روز آخر عمرم روی کول میکشم، تا روزی که اینجایی وجود داشته باشد و برقرار باشد، میآیم و حتی کم، حتی در حد دو خط، یاد خودم میآورم نوشتن میتوانست تقدیرم باشد و من کجی کردم، من کوتاهی کردم و من کم اوردم و بیشتر از این نوشتهها نتوانستم.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1402 ساعت: 15:10

صفحه بندی